از خرافات فکری بشر یکی هم این است که بکارت جزو فضائل است.
"ولتر"
پسرک بی انکه بداند چرا، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی آنکه بداند چرا،
گنجشک کوچکی را نشان رفت.
پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش خونی شد.
پرنده می دانست که خواهد مرد. اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت ،
تا دیگر هیچ چیز را نیازارد.
پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود،
پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت :
کاش میدانستی که زنجیر بلندی است زندگی،
که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده.
یک حلقه اش انسان و یک حلقه سنگریزه. حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید.
و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است و هر حلقه پاره ای از زنجیر
و کیست که در این حلقه نباشد
و چیست که در این زنجیر نگنجد!؟
و وای اگر شاخه ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگریزه ای نادیده بگیری،
ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرنده ای را بیازاری ، انسانی خواهد مرد.
زیرا هر حلقه ای را که بشکنی زنجیر را گسسته ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.
.....
پرنده این را گفت و جان داد.
.... و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد.
" عرفان نظر آهاری"
نوشتن هیچ چیز نیست جز مذهب من
نمی نویسم که سر حال شوم
دارم می نویسم که دلم را کنار بذارم
تقویم شخصی
تقویم شخصی
تقویمها از ثانیههای سرشار سخنی نمیگویند
و نمیدانند که سال من از نخستین بوسههای تو آغاز میشود
تقویمها دروغاند
ندیدم در متنی کوچک
روز بزرگ آشنایی ما را
با خط قرمز نوشته باشند
یا غروب جاودان جدایی ما را
در حاشیهای حتی به خطی سیاه.
تلخیص آزاد از شعری از حمید ادیب
برای اونی که خودش میدونه....
دلم می خواهد وقتی دوباره میبینمت؛
خودم رو محکم پرت کنم تو بغلت و بهت بگم:
کثافت... دلم برات تنگ شده بود!!!!
حجمی به سنگینی همه این شبها رو سینه امه
تحملش از توانم خارجه.....
اما توانی برای کنار زدنش ندارم
فقط زیر بارٍش آروم آروم آب میشم
و بی هیچ صدایی چشمه ای از سینه ام میجوشه.......
....
من عریانم
عریانم
عریانم
مثل سکوتهای بین کلامهای محبت عریانم
و زخم های من
همه از عشق است
از عشق
عشق
عشق
.....
-فروغ
مطلب قبلی پی نوشت داشت
ولی به دلیل واکنشهایی که دیدم بی خیالش شدم...
متأسفانه انسانهایی که ادعای روشنفکریشون گوش فلک رو کر کرده
ولی ......
پس می گذارم که تو همون فکرای احمقانه شون باقی بمونن
.
.
من روسپی ام
...........
ًًٌٌٍٍ
.
.
.
.
.
.
.
به بالاترین قیمت.......
حالا وقتی تو را می بینم که با گفتن کلمه خوب نیستم روزات را به شب می رسانی،
بیشتر پریشان می شوم...
زمان می گذرد و نه تو می دانی و نه من که در کجای این سرنوشت بهم رسیده ایم؟
در یکی از همین شب های سرد زمستانی به کافه ای دنج در کنج شهر می روم
و یک کاپوچینو داغ سفارش می دهم.
تا خالی از وسوسه های بی تو بودن کمی به خودم بیایم..
پس یک کاپوچینو داغ لطفا!......

