صدا، صدا، تنها صداست که می‌ماند

پرنده‌ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر سپارم

چراغهای رابطه تاريکند

کسی مرا به‌آفتاب معرفی نخواهد کرد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.....

......

..........

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت...

به مادرم گفتم ديگر تمام شد

گفتم هميشه قبل از اينکه فکر کنی اتفاق می‌افتد.....

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود،

آن دو دست جوان

که زير بارش يک مرگ مدفون شد.......

۴ بعد از ظهر ۲۴ بهمن ماه ۱۳۴۵

/ 4 نظر / 2 بازدید
Doozakhi

پرواز را به خاطر سپردم....پرنده مرد.......روحش شاد و يادش گرامی

مردي كه لب نداشت

درود! وبلاگ را تا به انتها خواندم. چندان هم ديوانه به نظر نمي‌رسيد بانو!

نرگس

اما من در پناه پنجره ام ... با آفتاب رابطه دارم ...

Alireza Shadmani

تبریک به خاطر احساس قشنگی که داري به اميد ديدار