پسرک بی انکه بداند چرا، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی آنکه بداند چرا،

گنجشک کوچکی را نشان رفت.

پرنده افتاد، بالهایش شکست و  تنش خونی شد.

پرنده می دانست که خواهد مرد. اما پیش از  مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت ، 

تا دیگر هیچ چیز را نیازارد.

پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما  پرنده شکار نبود،

پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت :

کاش میدانستی که زنجیر بلندی است زندگی،

که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده.

یک حلقه اش انسان و یک حلقه سنگریزه. حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید.

و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است و هر حلقه پاره ای از زنجیر 

و کیست که در این حلقه نباشد

و چیست که در این زنجیر نگنجد!؟

و وای اگر شاخه ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگریزه ای نادیده بگیری،

ماه تب  خواهد کرد. وای اگر پرنده ای را بیازاری ، انسانی خواهد مرد.

زیرا هر حلقه ای را که بشکنی زنجیر را گسسته ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.

.....

پرنده این را گفت و جان داد.

.... و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد.

 

" عرفان نظر آهاری" 

/ 5 نظر / 19 بازدید
محمد

بچه ها به قورباغه ها شوخی شوخی سنگ پرتاب می کردند و قورباغه ها جدی جدی می مردند. کجایی نازی عشق بی عاشق من

نیم رخ

ما همه ما تقویم های کوچکی هستیم

احسان

بس از مدتها در وبلاگی جدید دارم می نویسم[لبخند], خوشحال می شم تو جز اولین کسایی باشی که بخونیشون مخصوصا دوست دارم احساست را در مورد شعرها و ترانه ها بدونم.(هنوز تو سایت نذاشتمشون)