حالا وقتی تو را می بینم که با گفتن کلمه خوب نیستم روزات را به شب می رسانی،
بیشتر پریشان می شوم...
زمان می گذرد و نه تو می دانی و نه من که در کجای این سرنوشت بهم رسیده ایم؟
در یکی از همین شب های سرد زمستانی به کافه ای دنج در کنج شهر می روم
و یک کاپوچینو داغ سفارش می دهم.
تا خالی از وسوسه های بی تو بودن کمی به خودم بیایم..
پس یک کاپوچینو داغ لطفا!......

/ 0 نظر / 14 بازدید